|
حلقه گیسوی یار
ده مجلس با زینب(س) بزرگ بانوی کربلا، آخرین حلقه بود از حلقه گیسوی یار ... با احترام به همه بزرگوارانی که آمدند و خواندند و شرمنده کردند مرا با نظرهایشان ... با احترام به تمام بزرگوارانی که آمدند و خاموش خواندند دل نوشته هایم را ... با احترام به تمام بزرگوارانی که آمدند و گذاریی نگاهی انداختند بر کلمات و واژه هایم ... و با احترام به تمام بزرگوارانی که صبورانه همراهم بودند در این چند روزه این خانه ... حکایت همچنان باقی است ... موضوع مطلب :
الهی رضاً بِرضَائِک زمین و زمان چرا به هم نمی آید؟ این زمین چرا از هم نمی پاشد و این آسمان؟ حجت خدا پای در رکاب نهاده، عزم میدان دارد. هر که به این میدان رفته، دیگر بازنگشته؛ حتی عباس دلاور ... حسین(ع) خودش وعده داده که امروز روز قتال آل رسول الله(ص) است ... پس حسینت هم برود، باز نمی گردد ... أف بر تو ای روزگار؛ نفرین بر تو ای زمین ... وداع کرده حجت خدا با خیمه نشینان و همه می دانند این وداع، وصالی را در پی ندارد ... ناگاه صدای گریه طفل شش ماهه کربلا بلند می شود و حسینت، او را می طلبد که شاید این جماعت کوفی به جرعه آبی سیرابش کنند؛ اما تو می دانی، همانگونه که حسینت هم، که علی اصغر(ع) غربت بابا را تاب نیاورده است ... حسینت شش ماهه در آغوش رو به سوی میدان نهاده و با دشمن دون سخن می گوید ... یَا قَوم إن لَم تَرحَمُونِی فَارحَمُوا هَذَا الطِفل و هنوز سخن حسینت به پایان نرسیده که علی اصغرش سیراب می شود به تیری سه شعبه که گوش تا گوش او را می برد و اگر دست حسینت نبود ... چه بنویسد این قلم! مگر تاب می آورد زینب جان ... حالا حسینت به میدان کارزار رفته، پس از وداعی سخت و جانگداز، پس از رنج شش ماهه اش، پس از وداع جگر سوز با دخترکش که دست در پاهای اسب حلقه کرده و ناله وا أبَتَاه سر داده بود ... حالا حسینت به میدان کارزار رفته، به کهنه پیراهن که طلبیده که به زیر جامه رزم بپوشد ... حالا حسینت به میدان کارزار رفته، به وصیتی که به تو نموده و تو به وصیت دیرین مادر عمل کرده ای، به بوسیدن زیر گلویش، همانجا که لحظاتی دیگر به تیغ کین دشمن پاره پاره می شود ... حالا حسینت به میدان کارزار رفته، به وداعی که با سجادش داشته؛ سجاد که به اذن الهی، بیماریش در کربلا حافظ جانش شد که زمین، بی حجت خدا دوام نمی آورد ... حالا حسینت به میدان کارزار رفته، به آخرین پیشکشی بردارتان حسن(ع) که در آغوشش در میانه میدان کارزار جان خود را فدای عمو نموده است ... وای از عبدالله ... حالا حسینت به میدان کارزار رفته و تو صدایش را میان چکاچک شمشیرها می شنوی ... وَیحَکُم یَا شِیعَةَ آلَ أبِی سُفیَان إن لَم یَکُن لَکُم دِینٌ وَ کُنتُم لاَ تَخَافُونَ المَعَاد، فَکُونُوا أحرَاراً فِی دُنیَاکُم وَ ارجِعُوا إلَی أحسَابِکُم إذ کُنتُم أعرَابَاً ... وای بر شما ای پیروان خاندان ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز بازپسین نمی ترسید، لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید، اگر به گمان خود عرب هستید، به شئون نژادی خود باز گردید ...(1) و تو دیگر تاب نمی آوری این لحظات را به نشستن در خیمه؛ هروله می کنی میان خیمه ها و تلی که از صبح چشم انتظارت بوده است ... برو زینب ... برو بر بالای تلی که انتظار تو را می کشد و آنجا بایست که همه عالم در انتظار این سخن توست که شرمنده صبر تو و حسینت شود ... فریاد برآور ... «أللَّهُمَّ تَقَبَّلَ مِنَّا هَذَا القَلیلِ الْقُربان»(2) ...
1. بحارالانوار، ج45، ص50. 2. وفیات الائمه، ص 450.
پ.ن: زینب جان! بانوی کربلا! دعایمان کن و صبوری را برایمان بطلب ... موضوع مطلب :
آب شرمنده علمدار دیگر کسی نمانده جز حسین و عباست! چقدر تلخ است این غربتی که از صبح افزون تر می شود. خیمه ها بی تاب بی تاب است و عباست به امر برادر مشک بر دوش گرفته که سقایی کند این دم آخر ... این بار اما فقط مشک است و عباست و سایه های شومی که پهلو به پهلو بر شط فرات حصار بسته اند... صدای چکاجک شکشیرها را می شنوی، اما به عباست یقین داری، به دلاوری و شجاعت حیدری اش... صدای حسین و عباست چه صحنه ای آفریده در این کارزار شوم ... «أنا بن علی بن ابیطالب» ... این صدای خوش الحان عباست است و پس از آن، ندای ملکوتی حسینت که در کربلا می پیچد ... «أنا بن فاطمة الزهرا» ... و دوباره صدای حسینت صحرا را پر می کند ... «أنا بن محمد المصطفی» ... و عباست جواب می دهد ... «أنا بن حیدر الکرار» ... سخن می گویند دو برادر با هم، با هر رجزی که می خوانند و چه آرامشی در این تلاطم و هیاهوی کارزار در دل تو ساکن می شود! ... طنین الله اکبر عباست در جانت می نشیند ... قلبت آرام می شود که عباست به میان شریعه رسیده ... به علی اصغر فکر می کنی ... اما لحظاتی است که دیگر صدای عباست، به رجز خوانی نمی آید ... دل آرام یافته ات، دوباره بی تاب شده است. به دخترکان می نگری که به وعدۀ آبِ عمو چشم دوخته اند به میدان کارزار، که عمو بیاید با مشکی پر آب ... و ناگاه صدای عباست در گوش جانت می نشیند ... «یا أخا! أدرک أخاک» ... و حسینت به شتاب، به میانه کارزار می تازد ... رفتن به شتاب حسینت و صدای عباس، چه در خود دارد که تو را این گونه پریشان می کند؟... وا أَخَاه، وا عَبَاسَاه، وا قِلَّةَ نَاصِرَاه، وا ضَیعَتَاهُ مِن بَعدِک(1) ... حسینت شکسته بال باز می گردد و به سوی خیمه عباس می رود تا عمودش را بر زمین نهد و دخترکان لب تشنه را از چشم انتظاری به در آورد ... از خودت می پرسی مگر با عباسم چه کرده اند که حسینم او را همچو دیگر شهیدان به خیمه ها نیاورد؟ ...
1. وقایع الایام خیابانی، ص 432. موضوع مطلب :
نام فاطمه(س) کارگشا می شود گل های خوشبویت ـ محمد و عون ـ از حسینت اذن میدان طلبیده اند و او مخالفت کرده؛ حالا نگاه دو طفلت به توست... نام مادر را می آوری و پسرانت عازم میدان می شوند؛ نوادگان جعفر طیار ... لب به نصیحت می گشایند همچون علی اکبر(ع) و قاسم(ع) و وقتی دست به قبضه شمشیر می برند و لب به رجز می گشایند، دشمن است که از هجوم آنان به میانه کارزار عقب می نشیند ... اما خستگی کارازر و سنگینی لباس رزم، گرما و عطش آن ها را نیز ناتوان می کند، وگرنه نوادگان حیدر کرار کجا و غلبه دشمن کجا؟ ... حسینت که پیکرهای صدچاک پسرانت را به خیمه باز می گرداند، صدای شیون زنان و دخترکان را می شنوی؛ اما گام از خیمه بیرون نمی نهی که حسینت شرمنده تو نشود ... موضوع مطلب :
بوی حسن(ع) می پیچد در کربلا اندوه قاسم(ع) را دیگر دلت تاب نمی آورد؛ هر چند رفتن قاسم هم می شود داغی سخت و جانگداز دیگر بر قلبت، اما عزم می کنی که از خیمه بیرون آیی برای وساطت قاسمت پیش برادر، برای اذن میدان که او را می بینی از خیمه مادرش بیرون می آید، به لبخندی که چهره همچو ماهش را زیباتر کرده؛ بازوبندی را در دست گرفته به سوی خیمه حسینت می رود ... و آن بازوبند و تعویذش که برای تو اشناست، راه گشا می شوند ... بوی حسنت در کربلا می پیچد ... قاسم(ع) را نه نوجوانی کم سن و سال که مردی رشید می یابی در میانه میدان کارزار که لب به نصیحت می گشاید و وقتی هم که دست به قبضه شمشیر می برد، دشمنان را همچون برگ پاییزی بر زمین می ریزد ... اما صدای قاسم(ع) نیز به خواندن عمو بلند می شود و حسینت به سوی میدان می تازد ... یَعِزُّ وَ اللهِ عَلَی عَمِّکَ أن تَدعُوهُ فَلا یُجِیبُکَ أو یَجِیبُکَ فَلا یُعِینُکَ أم یُعِینُکَ فَلا یُغنِی عَنکَ بُعدَاً لِقَومٍ قَتَلُوکَ ... به خدا سوگند! دشوار است بر عمویت که او را بخوانی و نتواند اجابت کند و چون اجابت کند، یاری نتواند نمود و اگر یاری ات کند، به تو سودی ندهد؛ دور باشند از رحمت خدا این قوم که تو را کشتند(1) .... قاسم هم باز می گردد با پیکری صد چاک ... خیمه ها دوباره شیون می کنند و مویه و این بار غربت و مظلومیت قاسم(ع) را ... حسنت، حق برادری را هنوز تمام نکرده اما، زینب! ...
1. مقتل خوارزمی، ج2، ص 27. موضوع مطلب :
آه از پیکر اربا اربا شده! علی اکبر(ع) اذن میدان طلبیده و حسینت او را اذن داده! این، یعنی دیگر همه یاران حسینت رفته اند؛ حالا او مانده و بنی هاشم! ... امروز هر که میدان رفته، با پیکری صد چاک برگشته و حالا علی اکبر(ع) عازم میدان است! تصورش هم وجودت را به آتش می کشد ... به خیمه آمده برای وداع و خواهرها و عمه ها دورش را گرفته و انابه سر داده اند. نگاهش می کنی؛ چقدر شبیه جدت رسول الله(ص) است ... خُلقاً و خَلقاً ... مگر می شود دل برکند از این شبه پیغمبر؟ ... برای رضای خدا او را از میان حلقه تنگ خواهرها و عمه ها رها می کنی، می بویی اش، می بوسی اش و عازم میدانش می کنی، به جای لیلایی که حضور ندارد در این میانه کارزار ... یال خیمه را کنار زده ای و می نگری شجاعت علوی علی اکبر(ع) را ... سیاهی میانه کارزار و گرد و غبار نمی گذارد به وضوح چیزی را ببینی؛ اما هر بار که ندای الله اکبر علی اکبر(ع) در فضا می پیچد؛ یعنی هنوز جان در بدن دارد و مردانه می جنگد ... اما لحظاتی است دیگر صدای علی اکبر(ع) نمی آید ... دلت آشوبی دارد با خودش ... به ناگاه حسینت را می بینی که چونان باز شکاری سوار بر ذوالجناح، به میانه میدان می تازد ... آنچه نباید می شد، شده است! ... هنوز از جا برنخاسته، جوانان بنی هاشم را می بینی که پیکر ارباً اربا شده و صد چاک علی اکبر(ع) را بر دوش دارند و حسینت با قامتی خمیده به دنبالشان می آید ... از خیمه بیرون می دوی و شیون می کنی بر این پیکر صد چاک ... قیامتی بر پا شده این گوشه خیام؛ هیچ عضوی از اعضای علی اکبر(ع) سالم نمانده از ضربات کین دشمنی که بغض پدرت علی(ع) را در دل هاشان جمع کرده بودند و حالا بر علی اکبر(ع) فرود آورده اند! ... مادری می کنی برای علی اکبر(ع) ... موضوع مطلب :
بامداد وصل خونین چه بامدادی است این بامداد که بوی وصل می دهد و هجران! تمام شب را حسینت در این بیابان راه رفته و به غلاف شمشیر، خارها را جمع کرده که امروز غروب وقتی خیمه ها را به آتش می کشند و کودکان هروله کنان به صحرا می روند، خارها کمتر پاهایشان را بخراشند ... روز به نیمه نرسیده که خبر می آورند برایت، حر بن یزید ریاحی شرمسار و شرمگین، سر به خیمه حسینت نهاده به استغفار و برادرت چه مهربانانه او را پذیرفته در میان یارانش! لختی دلت شاد می شود ... روز هر چه بالاتر می آید، گرما و عطش جان خسته تان را بی تاب تر می کند. گرمای آتش خندق پشت خیمه ها که به تدبیر برادرت حسین(ع)، افروخته شده؛ مبادا که دشمن ناپاک از پشت به خیام حمله ور شود و گرمای خورشید، سوز عطش را بیشتر کرده است... از صبح جنگ نمایانی بر پا شده، یاران برادرت یک به یک رفته و جانانه جنگیده اند؛ یاران به عهد و پیمان شب گذشته شان در خیمه حبیب، عمل کرده اند؛ هر کدام می آیند و اذن می طلبند از حسینت و پای در میدان می نهند؛ اما ندا به پند و نصیحت می گشایند اول، شاید که راه گم کرده ای طریق هدایت بیابد ... و آنگاه که شمشیر از نیام می کشند، دلیرانه می جنگند ... و وقتی هم که با پیکری صد چاک بر زمین می افتند، حسینت را بر بالین خویش می یابند که در آغوش می گیردشان و چه سعادتی بالاتر از این، که در رکاب فرزند رسول خدا(ص) دلیرانه نبرد کنی و به هنگام جان سپردن، سر بر زانوان او نهاده باشی! این پروانه ها خوب می دانند رسم عاشقی را؛ راز سبز بودن و سرخ مردن را و اکنون، بال گشوده اند بر گرد مدار عشق ... هر کدام به میدان رفته اند، بازنگشته اند مگر با پیکری صد چاک و خونین ... عونی که فدای دین شد، بریری که به برتری شهادت نایل گردید، حبیبی که به حب الهی دست یافت، وهبی که به حجله خون نشست، مسلمی که در میدان هنر شهادت، هنرمندی اش را در تاریخ جاودانه کرد و ... روز از نیمه گذشته و یاران به عهد خود چه خوب وفا کرده اند ... حتی در نماز تیرباران شده حسینت از سوی سپاه سیاه کوفی! ... موضوع مطلب :
آب را می بندند ... امروز چقدر سخت بود برایتان؛ دو روز است که آب را به رویتان بسته اند ... امروز خبر آوردند برایت که شمر بن ذی الجوشن ملعون، به سپاهیان ابن سعد پیوسته است. چقدر دلت لرزید تا این نام را شنیدی. یاد عباس(ع) اما، دلت را آرام کرد؛ یاد جواب دندان شکنی که به این ملعون بن ملعون داد ... «هلاکت و نفرین بر تو باد و لعنت بر آن امانی که برای ما آورده ای؛ ای دشمن خدا! به ما امر می کنی از برادر و آقای خود، حسین فرزند فاطمه دست برداریم و سر به فرمان ملعون ها و ملعون زادگان فرود آریم؟ آیا به ما امان می دهی و فرزند رسول خدا(ص) امان ندارد؟»(1) ... خورشید اندک اندک می رود که در پهنه مغرب، به خون بنشیند و تو صدای سم ضربه اسبان را می شنوی و سراسیمه به سوی حسینت می آیی ... «آیا صدای همهمه لشکر دشمن را نمی شنوی برادرم؟» و حسین(ع) نگاهش به لشکر ابن سعد می افتد و سپس به تو که نگران و مشوش رو به رویش ایستاده ای ... «هم اکنون رسول خدا(ص) را در خواب دیدم. به من فرمود: تو به نزد ما خواهی آمد» ... زمین و زمان تیره شد برایت؛ بی حسین هم مگر می توان زیست؟... «عباسم! برو امشب را برایمان مهلت بگیر تا آن ها حمله و هجوم شان را به تأخیر اندازند و امشب را برای راز و نیاز با خدا قرار دهیم؛ خدا می داند چقدر دوست دارم نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را»(2) ... هیچ کس نمی داند در دل تو چه می گذرد! از غروب آفتاب دیگر دلت آرام نداشته؛ راه رفته ای میان خیمه ها و نجواها و عهد و پیمان ها را شنیده ای؛ اما باز دلت آرام ندارد! چه شب سختی است امشب! صدای حسینت، جان خسته ات را می نوازد، اما دل ناآرامت را ناآرام تر می کند ... یَا دَهــر اُفٍّ لَکَ مِن خَلِیلٍ کَم لَکَ بّالإشرَاقِ وَ الأصِیلِ مِن صَاحِبٍ أَو طَالِبٍ قَتیلٍ وَ الدَّهــرُ لا یَقنَعُ بِالــــبَدیلِ وَ إنَّمَا الأمـــرُ إلَی الجَلِیلِ وَ کُلَّ حَـــیٍّ سَـالِکُ سَبیلٍ(3) و تو دیگر این بغض را تحمل نتوانستی که گام به خیمه برادر نهادی؛ آن خواب هولناک کودکی دوباره برایت تداعی شد ... «کاش مرگ مرا نابود می کرد، امروز (در حقیقت) مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفتند؛ ای جانشین گذشتگان و ای دادرس و پناه بازماندگان» ... صدای حسینت چه آرامشی دارد ... «خواهرم! شیطان حلم تو را نرباید که اگر مرغ قطا را در آشیانه اش به حال خود می گذاشتند، (آسوده) می خوابید» ... «وای بر من! آیا تو به ناچار تن به مرگ داده ای؟» ... و لطمه به صورت می زنی! حسین(ع) می خواهد آرامشت دهد ... « خواهرم! از خدا بپرهیز و شکیبایی کن؛ بدان که اهل زمین می میرند و اهل آسمان باقی نمی مانند ... جد و پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند، آن ها نیز از دنیا رفتند ... تو را به خدا سوگند هنگامی که کشته شدم، در مرگ من گریبان چاک مزن و چهره خویش مخراش که فردا، روز اسارت رفتن شماست؛ روز سیلی خوردن و تازیانه خوردن تو و کودکان؛ روز به آتش کشیدن خیام رسول الله(ص)؛ روز به زیر سم اسبان نهادن پیکرها ... خواهرم! در نماز شبت دعایم کن»(4) ... امشب رشادت نبوی و علوی علی اکبر(ع)، سهم ناچیزی از آب را نصیب تان کرده برای غسل شهادت فردا شاید(5) ... و امشب چه شبی است در تمام تاریخ ... و چه حجی است حج فردا با این قربانیان! ...
1. ارشاد مفید، ج2، ص 91. 2. بحارالانوار، ج44، ص391. 3.تاریخ طبری، ج4، ص318. 4. لهوف، ص 82؛ مقتل ابن مقرم، ص 256. 5. امالی صدوق، ص 156. موضوع مطلب :
طبل نبرد می کوبند کوفیان حالا دیگر همه چیز به عیان رخ نموده است! حالا این سخن حسینت به هنگام خروج از مکه به برادرتان محمد حنفیه، برایت مجسم می شود حتی، که وقتی پرسید: «به عزم شهادت می روی، چرا زن ها را با خود می بری؟» فرمود: «مشیت خدا بر این است که آن ها را اسیر و گرفتار راه خود ببیند»(1) ... حالا دیگر همه چیز به عیان رخ نموده است! حالا که زهیر بن قین بجلّی به حسینت پیوسته و حبیب بن مظاهر، نامه «من الغریب الی الحبیب» را بر چشمان نهاده و دل به سوی حسینت روانه کرده؛ حالا که خبر شهادت مسلم و هانی در ذهنت تکرار می شود ... و حالا که سپاه سیاه مردمان نحس کوفی، مقابلتان قد برافراشته و حر بن یزید ریاحی سایه به سایه به دنبالتان می آید ... حالا دیگر همه چیز به عیان رخ نموده است! حالا که عمرو بن حجاج با پانصد سوار، شریعه فرات را محافظت می کند مبادا که قطره ای از آن آب، به لبان تشنه کودکان شما برسد ... و بهای این آب، جز خون چیز دیگری نیست و حالا که نامه ابن زیاد ملعون، شقاوتش را تا همیشه تاریخ فریاد می زند ... « چون نامه مرا خواندی، حسین را مأمور کن که پذیرای امر من گردد و اگر اطاعت نکرد، آب را از وی بازگیر و میان او و فرات مانع شو، که من آب را بر یهود و نصاری حلال کردم و بر حسین و اهل بیتش، حرام»(2) ... و شاید این تنها نبرد تاریخ باشد که آب را به بهای خون می فروشند؛ نبردی که شقاوتش برای همیشه زمین را گرفتار نفرین ملائک خواهد کرد ... نگاهت به رو به رویت می افتد، به تلی که مقابلت قد برافراشته و گویی تو را می نگرد ... گویی از هم اکنون منتظر توست؛ تلی که به نام تو شهرت یافت در جهان ... تل زینبیه ...
1. بحارالانوار، ج44، ص 364. 2. مقتل خوارزمی، ج1، ص 245.
موضوع مطلب :
اللهم أعوذ من الکرب و البلاء این کاروان کوچک، خسته و دل نگران به سرزمینی رسیده که در همین بدو ورود، غم را در دل هایتان سکنی داده است... یک به یک نام های این سرزمین را می شنوی ... غاضریه؛ شاطیء الفرات؛ نینوا ... کربلا و صدای حسینت، غم دلت را افزون می کند ... «اللهم أعوذُ بِکَ مِن الکَربِ وَ البَلاء»(1) ... عباس(ع) و علی اکبر(ع) به کنار کجاوه ات آمده اند و صدای عباس(ع) که می خواهد بر زانویش که برایت رکاب گرفته بود، گام بگذاری برای پیاده شدن، میان صدای حسینت گم می شود ... «أرضُ کَربٍ وَ بَلاءٍ قِفُوا و لا تَرحَلُوا مِنهَا، فَهاهُنَاوَاللهِ مُناخُ رِکَابِنَا وَ هَاهُنَا وَاللهِ سَفکُ دِمَائِنَا وَ هَاهُنَا وَاللهِ هَتکُ حَریمِنَا وَ هَاهُنَا وَاللهِ قَتلُ رِجَالِنَا وَ هَاهُنَا وَاللهِ ذِبحَ أطفَالِنَا وَ هَاهُنَا وَاللهِ تُزَارُ قُبُورِنَا و هَاهُنَا وَاللهِ مَحشَرُنَا وَ مَنشَرُنَا ...؛ اینجا سرزمین اندوه و بلاست؛ فرود آیید و از اینجا کوچ نکنید، به خدا خوابگاه شتران ما اینجاست، به خدا خون های ما اینجا ریخته می شود و پرده های حرمت و حشمت ما چاک می شود، به خدا محل کشتن مردان ما اینجاست و اطفال ما را اینجا سر می برند و به خدا شیعیان ما در اینجا قبور ما را زیارت می کنند و به خدا روز قیامت از همین جا محشور می شویم»(2) ... دیگر به یقین رسیده ای که بازگشت از این سفر، بی حسین است... چقدر غم دارد این سرزمین و این غم چقدر سنگینی می کند بر دلت، وقتی که به شهادت مسلم فکر می کنی؛ پسر عموی باوفایتان؛ سفیر برادرت به سوی کوفیان به شب نشسته که نامه ها نوشته اند برای حسینت که سروری شان کند و حالا نه تنها سفیرش را غریبانه رها کردند و مظلومانه کشتند، که دو پسرانش را هم به غربت و مظلومی سر بریده اند! ... امان از کوفه! ... امان از مردمان بی وفا و سست عهد کوفه! ...
1.لهوف، ص 80. 2. اثبات الهدی، ج2، ص 586. موضوع مطلب :
الوداع یا محمد (ص) شبانه آمده ای برای وداع با جدت، مادرت و برادرت و حسینت با توست؛ می دانی که دوباره باز خواهی گشت، اما قلبت آرام ندارد، متلاطم است و پریشان. سر بر مزار جدّت ـ رسول خدا(ص) ـ که نهادی، ناگاه آن خواب، آن خاطره، آن تعبیر در ذهنت تداعی شد ... « یا جدّا! خواب دیدم تندبادی وزیدن گرفت و دنیا را تاریک نمود و من از شدت باد، در پناه درختی بزرگ جای گرفتم که ناگهان آن درخت بزرگ هم در اثر فشار باد از جا کنده شد. ناچار خود را به درخت دیگر رساندم که شاخه همان درخت بود. باز باد تند و سختی او را از جا کند. پس از آن به شاخه دیگر آن درخت پناه بردم که دیدم آن هم شکست. آنگاه به دو شاخه باقی مانده آن پناه بردم که یکی پس از دیگری در اثر تند باد حوادث از بین رفتند. ناگهان از شدت ترس و اضطراب از خواب بیدار شدم»... و جدّت رسول الله(ص) با چشمانی اشک بار لب به تعبیر گشود ... «دخترم! آن درخت بزرگ من هستم که از میان شما می روم و شاخه اول، مادرت فاطمه است و شاخه دوم، پدرت علی. دو شاخه دیگر برادرانت حسن و حسین اند که در اثر شهادت آن ها جهان تیره و تار می شود»(1) ... و حالا فقط حسینت برایت مانده که او هم قصد کوچ دارد به سوی مکه، که با یزید شراب خوار سفّاک میمون باز دست بیعت ندهد و تو، دلت گواهی بد می دهد ...
1. قزوینی، سید محمد کاظم، زینب کبری(س) از ولادت تا شهادت، ص 41. موضوع مطلب : درباره وبلاگ منوي اصلي آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها صفحات وبلاگ |
||