حلقه گیسوی یار
۱۳۸٩/۱٢/٢٥ :: ۳:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

 

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من

   دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من

                 عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد

                              رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم این پیکر من

چه بخواهی و چه نخواهی در بین الحرمین که گام می نهی، می فهمی که جهان بر مدار عشق می چرخد و ذره ای در جهان نیست که عاشق نباشد و در این میانه، من و توی انسان خاکی عاشق ترین آفریده شده ایم اگر بخواهیم ...

چه بخواهی و چه نخواهی وقتی در صحن مبارک امیرالمؤمنین ـ جانم به فدایش ـ رو به ایوان طلا با آن مناره های عظیمی که دلت را می برد، می ایستی در می یابی که روح تشنه من و تو انسان خاکی را هیچ چیز اقناع نمی کند، جز سیر و سلوک و جستجوی محبوب ازلی و ابدی ...

چه بخواهی و چه نخواهی به سرداب مقدس غیبت که وارد می شوی، دلت که برای مظلومیت و غربت مولایت می شکند، برای تنهایی آقایت که اشک بر پهنای صورتت جاری می شود، می فهمی که چرا عده ای دریا شدند و من و تو قطره ماندیم، که چرا عده ای خورشید شدند و من و تو غبار سرگردان ...

سرداب مقدس غیبت که همه زوایایش دلت را هوایی کوی دوست می کند، فریاد می زند أ أنتَ إله الّذی لا إله إلاّ أنت را ... أ أنتَ إلهَ الّذی لا معشُوقَ سواک را ... أ أنتَ إله ألّذی لا مَعبُودَ سواک را ... که اگر این ها را دریافته باشی، عشق به مولایت را می توانی لمس کنی و درک، که آن که توحید را در نیافته باشد، ولایت را در نیافته و آن که ولایت را در نیافته باشد، توحید را در نیافته ...

عتبات دلت را عاشق تر می کند، اگر تو خواسته باشی ... مجنونت می کند، مجنون تر از مجنون و ذره ذره جان و روحت را سیراب می کند از عشق ...

 یا غَایة الأمانی قَلبی لَدَیکَ فَانِی             شَخصی کَما تَرانی مِن غَایة اشتیاقی

عتبات مرغ دلت را هوایی می کند، آن گونه که فریاد می زند دارم هوای عاشقی ... و تو این را اگر هر کجا در نیابی، به هنگامه هروله میان بین الحرمین در می یابی ... به هنگامه سرگردانی میان بین الحرمین که ناخودآگاه بغضت ترک بر می دارد و اشک میهمان چشمانت می شود ... میان بین الحرمین زانو می زنی و با صدای بلند می گریی ...

اینجا دلت برای خدا تنگ می شود، برای عشق بازی با خدا ...

اینجا عطش تو را با خود می برد، تشنه می شوی، تشنه باران که ببارد و برویاند ...

آه شَوقا إلی مَن یَرانِی وَ لاَ أراه ...

      گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

                  رفتــــم و سرمست شدم وز طــــرب آکنده شدم

                             گفت که تو شمع شدی قبله از این جمع شدی

                                      جمع نیــــــــــم، شمع نیم، دود پراکــــــــنده شدم

 

پ.ن: کنار همه مضجع های متبرک و مقدس، زیر قبه مبارک و مقدس ارباب مان حسین  ـ جانم به فدایش ـ و بخصوص در سرداب غیبت به یاد همه تان بودم و نایب الزیاره تان. سفر عشق روزی همه تان...



موضوع مطلب :


۱۳۸٩/۱٢/٢ :: ۸:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده :


آدمی وقتی عاشق می شود که قلبش در شعله های محبت تفتیده شود و آتش اشتیاق از وجودش زبانه کشد؛ همان که مولی الموحدین، علی بن ابیطالب علیه السلام فرمود:«دوستی خدا آتشی است که از هر چه عبور می کند، آن را می سوزاند و نور الهی نمی تابد بر چیزی، مگر آنکه آن را روشن می کند»(١) ...

... و این فقط عشق خداست که این گونه می سوزاند و روشن می کند ... هیچ عشق دیگری را نمی توانی بیابی که این گونه باشد ... بسوزاند و روشن کند ... خالص کند و صادق، که«دوست خدا خالص ترین مردمان است به خدا در سرّ ضمیرش و صادق ترین است در قولش»(٢)؛ همان که بارها و بارها شنیده ای که گفته اند ...

محب صادق آن است که پاکباز باشد

که«مشتاق خدا، نه خانه ای دارد و نه شهری، نه نرم می پوشد و نه بر جای قرار دارد»(٣) ...احوالش، احوال اسپند روی آتش است ... سوخته و بی قرار ...

خـــانه خود را همی ســـــوزی بســـــوز           کیســـت آن کس که گـــــوید لا یجــــوز

خوش بسوز این خانه را ای شیر مست           خانه عاشـــــق چنین اولی تر اســــت

بعد از این مــــــن ســــوز را قبله کـــــنم           زان که من شمعم به سوزش روشـنم

آنگاه وقتی عاشق می شوی، عاشق خدا، تازه در می یابی که گناه و معصیت قشر سیاهی است که وقتی قلب را فرا بگیرد، نوری به آن نفوذ نمی کند و گناه، یعنی خدا فروشی و تو حاضری خدایت را بفروشی به فریب شیطان؟ ... و این چه بد معامله ای است، وقتی خدای کمال ها و زیبایی ها را می فروشی و با شیطان از در آشتی در می آیی ... آنگاه است که عهدت را با خدا از یاد برده ای ...

«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ»(۴) ...


نمی خواهی چشم دلت خیره در تماشای عظمت و جلال الهی شود؟... «هنگامی که مرا دوست داشت، من هم او را دوست دارم و هم محبوب دیگرانش می کنم و چشم دل او را برای تماشای عظمت و جلالم باز می کنم»(۵) ... و مگر می توانی عاشق شوی تا وقتی که از هوای نفست پیروی می کنی؟ ...

 

١. مصباح الشریعه، ج٢، ص ٢٣٩.

٢. همان، ص ٢٣٧.

٣. همان، ص ٢۴۵.

۴. یس: ۶٠.

۵. رساله لقاءالله، ص ۴١.

پ.ن ١ :این پست خیلی حرف ها دارد. من در لفافه گفته ام تا تو خود حدیث مفصل بخوانی از این مجمل ... از امام شهدا و شهدا و آقایمان که عاشق شده اند تا آن ها که خدا را به شیطان نفس فروخته اند و امروز رسوای خاص و عام کرده آن ها را،خدا ... همان ها که هر چه در تمام این سال ها ـ به زعم خودشان ـ رشته بودند، پنبه کردند با شیطان پرستی و اطاعت از هوای نفس ...

پ.ن ٢ : این روزها اوضاع دلم آشفته و به هم ریخته است. گویی قطب نمایش از کار افتاده. هوایش هم دم به دم متغیر می شود ... گاهی ابری و بارانی و گاهی آفتابی و سوزان. دعایش کنید تا سفر تاب بیاورد. بعد از سفر هر چه خواست بشود، دیگر حرفی نیست ...

 



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed